وبلاگ اختصاصی مهدی بریجانیان
موضوعات فرهنگی-ادبی و هنری
یاد دارمدر غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ما دورگرد
داد میزد: کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت مگر این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفر خالی میخرید؟